رضا قليخان هدايت
102
مجمع الفصحاء ( فارسي )
من و تو عارض ذات وجوديم * مشبكهاى مرآت شهوديم همه يك نور دان اشباح و ارواح * گه از آيينه تابان گه ز مصباح همه حكم شريعت بر من و توست * كه آن بربستهء جان و تن توست من و تو چون نماند در ميانه * چه كعبه چه كنشت و دير خانه نبى چون آفتاب آمد ولى ماه * مقابل گردد اندر لى مع اللّه فى الحقائق و المعارف بود نور نبى خورشيد اعظم * گه از موسى بديد و گه ز آدم تويى تو نسخهء صنع الهى * بجو از خويش هر چيزى كه خواهى ملاحت از جهان بىمثالى * درآمد همچو رند لاابالى به شهرستان نيكويى علم زد * همه ترتيب عالم را به هم زد درون حسن روى نيكوان چيست * نه آن حسن است تنها گوى آن چيست جز از حق مىنيايد دلربايى * كه شركت نيست در ملك خدايى كجا شهوت دل مردم ربايد * كه حق گهگه ز باطل مىنمايد همه ذرات عالم همچو منصور * تو خواهى مست گير و خواه مخمور جناب حضرت حق را دويى نيست * در آن حضرت من و ما و تويى نيست حلول و اتحاد اينجا محال است * كه در وحدت دويى عين ضلال است وصال حق ز خلقيت جدايى است * ز خود بيگانه گشتن آشنايى است چو ممكن گرد امكان برفشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند وجود اندر كمال خويش سارى است * تعينها امور اختيارى است ز من بشنو حديث بىكموبيش * ز نزديكى تو دور افتادى از خويش تعينهاى عالم بر تو طارى است * از آن گويى چو شيطان همچو من كيست كدامين اختيار اى مرد عاقل * كسى كاو را بود بالذات باطل به ما افعال را نسبت مجازى است * نسب خود در حقيقت لهو و بازى است مقدر گشته پيش از جان و از تن * براى هركسى كارى معين